بالا بلند ! وصفِ شما را گمان كنم ؛
بيهوده است خون به دلِ واژه گان كنم
بالاتر است دركِ تو از دست هايِ شــعر
از وهم و واژه تا به كجا پلكان كنم
شب بي گدازه در نَفَسم پرسه مي زند
پِلكي بزن كه چهـره در آتش نهان كنم
بالا بلند ! بگذر از اين دست نارسا
مي ترسم آنكه نام تو را نردبان كنم
من لالِ لالِ مــي شوم اي آبروي قرن
مي ترسم آنكه خون تو را آب و نان كنم
|
|
| ارسال شده توسط مهدي در 23/7/1385 و ساعت 16:32:10

